چه مرگتونه چرا نمی ذارین تو بازی آخر تا تهش وایسن؟ خیلی نمی فهممتون!




زین پس مرا در هش تگ های مربوط به بوفون جستجو کنید ک قسم به خدای کعبه رستگار شدم. یعنی تا خود صبح می خوام خفففه کنم خودمو با مصاحبه ها و عکسا و فیلما. خوبه عینکمو دادم رفت واقعا.

تو ویکی پدیا هم اوّلین نفری بودم ک ساجست دادم صفحه ی یووه رو به روز کنن به این مضمون ک بوفون از ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۸ کاپیتان بوده. دو هزار و هیجده ش رو من ساجست دادم. دارم باهاش کنار می آم. 

اصلا می خوام بریم با بوفون در آرامش یک لیوان چایی بخوریم بعد از این همه حجمه های احساس. داغون شدم بابا. آره من کشتم خودمو ولی تهش به علّت ایرانی بودن آخرین بازی ش رو درست حسابی ندیدم... ولی بوفون کاملا می آد با هم بریم یه لیوان چای داغ بخوریم و باد سرد از پنجره بخوره تو صورتمون و نَمی که با باد می آد داخل لای موهامون بشینه و در سکوت به صدای خیس تایر ماشین ها تو خیابونی که نور های زرد طلایی سو سو زن آسفالتش رو روشن کردن، گوش فرا بدیم و چند قطره اشک از گوشه ی چشمامون جاری بشه در سکوت به یاد قدیما. بوفون جان، بیا بریم.

داغونم اصلا. داغون.


+ دروازه بان جدیده ک اومد زرت گل خورد. دقیقا به زرتیِ زرت گل خورد! اینم بنویسم یادم نره. دو یک شد. به نفعِ؟ خب جوابش سخت نیست.


# پی نوشت. شجر می خواند ک دو نقطه دو نقطه ابر و باران و من و یار ستاده به وداع... من جدا گریه کنان، ابر جدا یار جدا. اینجا مراسم گریه کنون. به جون همین اوری تینگ حیفه! وقت دارید و حجم دارید برید اینستا برید یوتیوب یا برید هر جا که باید رفت و ویدیو هاش رو ببینید و اخبار رو دنبال کنید. جا من ببینید اصن. پیجشو برید باز کنید ببینید چه خبره اون زیر. جو ورزشگاهو ببینید. اینا یه باره تو تاریخ. از اینکه مقارن  شدید با این لحظه های اسطوره ای، استفاده کنید جون اوری تینگ. یه زمانی می آد که ایشالّا شبیه آلوی چروک خورده شدید (اگه تا اون موقع ایران از رو نقشه پاک نشه کلا) و خاطره ی همین اسطوره ها رو دارید تا واسه نسل بعد تعریف کنید ازشون... اشکاشو تو ذهنتون ثبت کنید. یه جور که گذر زمان نتونه دستکاری ش کنه. میکس این ویدیو کم ترین کاری بود که از دستم برمی اومد.


منبع این نوشته : منبع
بوفون ,برید ,دارید ,بریم ,دادم ,اوری تینگ ,ساجست دادم

آموزش کاشت و پرورش آناناس در منزل

میوه آناناس دارای دو قسمت تاج و میوه می باشد. تاج آن دارای برگ های سوزنی شکل می باشد که همه مردم آن را دور می اندازند و فقط میوه آن را مصرف می کنند. اما بهتر است بدانید این تاج می تواند برای شما یک میوه دیگر بیاورد ! البته با کمی صبر و خوش شانسی...

پس از خرید یک میوه ی آناناس، باید دقّت کنید تاج آن را به خوبی از میوه جدا کنید. ( مانند تصویر زیر )

برای جدا کردن تاج میوه آناناس کافیست از یک نفر کمک بخواهید تا میوه را با دو دست خود گرفته و شما نیز تاج آن را بگیرید. حال کافیست دستان خود را در خلاف جهت یکدیگر بپیچانید و تاج آناناس را به طور کامل جدا کنید.

همچنین می توانید با یک چاقو تاج را از میوه برش دهید. (بهترین روش)

آموزش کاشت و پرورش آناناس در منزل


پس از جدا کردن تاج، 4 ردیف از برگ های پایینی را کنده، تاج را درون یک لیوان آب و در معرض نور خورشید قرار دهید. (آب لیوان را هر روز عوض کنید.)

توجّه داشته باشید که فقط قسمت ساقه و بدون برگ در آب قرار بگیرد. (حدود 1-2 سانتی متر کافیست.)

همانطور که در تصویر بالا می بینید پس از گذشت چند روز، ریشه های انتهایی بزرگتر شده و تاج آناناس برای کاشتن در خاک آماده می شود.

یک گلدان مناسب با ارتفاع 25 سانتی متر و پر شده با خاک مناسب را آماده کرده و تاج را به اندازه 4 سانتی متر درون خاک قرار دهید.

حال باید گلدان آناناس را در یک جای پرنور، گرم و مروطب قرار دهید تا پس از گذشت 3-4 ماه ریشه ها قوی تر و بزرگتر شوند.

اگر شما خوش شناس و صبور باشید پس از دو تا سه سال آناناس شما گل داده و تبدیل به یک میوه خوشمزه برای شما می شود !

# نکات نگهداری

دمای ایده آل : 18-30 درجه

آبیاری : در فصل های گرم هفته ای یکبار و فصل های سرد هر دو هفته یکبار

خاک مناسب : مخلوطی از خاک باغچه – کوکوپیت و خاک برگ

نور : فراوان همراه با تابش حداقل 5 ساعت آفتاب مستقیم

کود : هر دو هفته یکبار در بهار و تابستان

گلدان : حداقل 25 سانتی متر ارتفاع داشته باشد.

اگر در مناطق گرم و خشک زندگی می کنید هر هفته 3 بار برگ های آن را آب پاشی کنید.

÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷

# طبیعتا منبع (یه درصد فرض کن کار من باشه این نوشته! ولی سرچش کار خودم بود. نشسته بودم و بهم الهام شد که موهای آناناس رو قطعا می شه کاشت و سرچ زدم و دیدم که عه بیا نگفتم؟!) : Coca.ir

# کوکوپیت :))) خداوندگار. این سند شش دنگشو یکی از وبلاگیا زد به اسمم. الآن مال خودمه. اگه توئیتری بودم، شک نکن! یکی از محتمل ترین اسمایی که به عنوان یه توئیت کننده شاخ ترم می کرد همین بود. و حتّی اگه یه هکر بودم:: "هکد بای کوکوپیت" با فونت چهل و چار، رنگ قرمز، وسط چین.

# خود آناناس حتّی...  به واژه ش اینقدر دقّت نکرده بودم تا حالا. تلفّظش یه حس خوبی داره. یه حس زیر پوستی نابی... آنا.../ آنانا.../ آناناس...

# حالا کی می آد تهشو بگیره که من سرشو بگیرم و بکش بکش؟ به نظرم باید باحال باشه همچین حرکتی. مثل بچّگی ها تو حیاط مدرسه. مسابقه های طناب کشی یا حتّی بچرخ بچرخ. ولی یکی هم قد و قواره ی خودم باشه که تعادل نیروهاش برابر شه و نه اون قدر قوی باشه که من پرت شم سمت اون و نه اون قدر قوی باشم که اون پخش شه طرف من. مثل آلّاکلنگه. تعادل نیروهاش ذرّه ای درست نباشه مزّه ش می پره. والا تو آلّاکلنگ هم هیچ وقت هیشکی رو پیدا نکردم هم وزن خودم. یا همیشه مثل اون وزنه های مسابقه ی مردان آهنین غیر قابل حرکت دادن بودم یا مثل پر کاه بودم واسه طرف مقابلم.  

# کاش اون کاراکتر فلان فیلمه که نمی دونم چی بود می بودم واسه یه لحظه. دستم رو می گرفتم رو سطح خاک...  می کشیدم روش... هم زمان با حرکت دستم روی خاک، دوربین از پشت دستم حرکت می کرد... و جوونه ها از خاک می زدن بیرون. که یعنی من جادویی ام و این قدرتمه. دستمو بکشم رو خاکا، فوری سبز بشه. 

# سه سال بعد یه پارتی می گیرم، همه تون دعوتید. آناناسی که امروز کلنگشو زدم به بهره برداری می رسونیم. 


منبع این نوشته : منبع
میوه ,آناناس ,هفته ,سانتی ,دهید ,دستم ,قرار دهید ,بودم واسه ,تعادل نیروهاش ,میوه آناناس

8

 من اشکای آندرس اینیستا رو دیدم، دیگه منو از چی می ترسونی؟


فرسوده کننده ست. دیگه نمی تونم بقیه شو نگا کنم. 


ایزوفاگوس زمزمه می کنه: "چی؟ نوشته هشت؟ تعویض هشت؟ رحم نداره والورده؟ آخرین بازیشه نامرد!"

...

صدای فردوسی پور تو گوشم زنگ می زنه: " اون می دونه که دیگه هیچ وقت دوباره همچین جوی رو تجربه نخواهد کرد."

بازوبند زرد قرمزشو باز می کنه.

تماشاچی ها تعظیم می کنن.

می ره سمت مسی. بازوبندو می ده به مسی.

پائولینیو کنار زمین منتظر وایستاده.

دوربین  زوم می کنه روی یه هوادار. هواداره دستاشو صاف می گیره رو به روی بدنش. نود درجه. سرش رو خم می کنه پایین تا حد دو تا دستاش.

 

اینیستا بغض می کنه. 

بغض می کنم. 


اینیستا دستاشو می بره بالا. نه خیلی شق و رق. شل و ول ولی بالا.

آروم آروم دست می زنه، به افتخار خودش.

چشاش پر از اشکه. پسر. پُره! پُر  پر!

گام بر می داره سمت خط کناری زمین. هر قدمش یه دنیا واسم طول می کشه.

می ره بیرون. دارم آخرین هاشو می شمارم. آخرین نگاهش کدوم گوشه ی زمین چمن بود. آخرین بازیکنی که از کنارش رد شد کی بود. با پای چپ رفت بیرون یا راست. آخرین کسی که باهاش تعویض شد کی بود. به این فکر می کنم که آندرس... خودتم داری آخریناتو می شماری؟

حس می کنم داره با خودش می جنگه و به خودش می گه تو نباید تو آخرین کلاسیکوت  گریه کنی. آخریشه. نباید.


اشکام نا خودآگاه می ریزه. دماغم یکم گرفته. دارم خفه می شم.  گلوم یه چیزی توشه قطعا که اینقدر سفت شده. کنارم یه بچّه س که اونم اشکامو زیاد دیده. من دیگه منعی برای گریه کردن ندارم. می دونی نود و هفت هزار تماشاچی هم جلوم نیست! از کنار چشمام همون قطره ها می ریزه و می آد گوشه ی لبم و می خورمش  و شوره.  زیاد معلوم نیست اشک کم خوابی ه یا اشک دلتنگی. ولی به هر حال شوره. اشک دل گرفتگی واسه آندرس اینیستا شوره، نمی دونم چرا با خودم فکر می کردم باید مزّه ی اعجاب آور تری داشته باشه.

تماشاچی ها سوت و جیغ می زنن. می ایستن. دست می کوبن. 


آندرس می ره می شینه رو نیمکت. ردیف عقب، تو جایی که سایه ی پروژکتور های ورزشگاه، چشاشو می پوشونه.

دقیقه ی هشتاد و پنجه. دوربین یه زوم می ره روی اینیستا. 

رو نیکمت، سرشو گذاشته بین دو تا دستاش. دیگه بازی رو نگاه نمی کنه... آخرین بازی ش رو دنبال نمی کنه دیگه. همه ی اون اشکایی که نگه داشته بود که رو چمن نریزن الآن دارن خفه ش می کنن.

بهش می گم اینا سهم چمن های ورزشگاه بودن. دریغشون کردی.

ولی دیگه هیشکی واسش مهم نیست! هیشکی. 

اینیستا رو تشویق کردیم و تموم شد. ها؟

والورده راستی، من نمی بخشمت! تو نذاشتی آخرین کلاسیکوش رو تموم کنه، برد و باخت این قدر مهمه؟ واقعا؟ درک نمی کنم. من ک واسم مهم نیست... ازم بپرسی حاضرم بارسا بازنده باشه همیشه ولی اینیستا تو ترکیب تیمم بمونه.

ولی این ال کلاسیکو نباید باخته شه. می دونی فلسفه ی پشتش خیلی بزرگ تر از یه برد ساده ی بارساست تو نیوکمپ مقابل رئال. خیلی مقدّس تره.

...


بازی تموم شد. اینیستا اوّلین نفر می زنه بیرون. حتّی قبل از اکثر اعضای کادر فنّی! قبل از اینکه دوربینا و گزارش گر ها بتونن بگیرنش.

آخرین چیزی ک می بینم ازش، تصویرشه از پشت سر.

آخرین کلاسیکوی آندرس اینیستا تموم شد:

 مساوی.

 دو دو.

 صد و هفتاد و شیشمیش.


به این فکر می کنم که به صد و هفتاد و هفت نرسیدی...

به این فکر می کنم که همیشه حتّی تو این بازی آخر، اوّلین نفری بودی که می دوئید سمت طرفین دعوا و بغلشون می زد که : "بچّه ها آشتی باشین. آروم" چقد عاشق این اخلاقت بودم...

با اطمینان می گم تا حالا عصبانیت ندیدم ازین بازیکن. ازونا که همیشه روشون حساب جدا باز می کنیه.

از یه نسل طلایی فوتبال اون زمان که من مثل نور چشم می پرستیدمشون،  فقط تو مونده بودی. اون قدر که باورم شده بود، پایان اینیستا، پایان فوتباله. 


.:. آندرس آندرس...آره. معلومه ک میام...! بریم بمیریم. 

زنگ بزن، کاسیاس. ژاوی. بوفون. می رسم منم زود زود.


پ.ن. حتّی الآن دارم به هدر بلاگ اسکای که قرین شده با این الکلاسیکو فکر می کنم. هدره اون لک لک هاست که پر هاشون رو وا کردن و دارن پرواز می کنن. کلّا هر روزی که احساس های غریبانه دارم، هدر همینه. نمی دونم.


منبع این نوشته : منبع
آخرین ,اینیستا ,آندرس ,تموم ,بازی ,نباید ,آندرس اینیستا

Your only one day

بیایید فرض کنیم شما فقط یه روز دارید از کل بیلیون ها روز دنیا،

یه روز خیلی خیلی  مخصوص... 

خیلی خیلی... ! ... ! ... !

خیلی تا تهش.

که فقط هم قراره یه بار تجربه ش کنید. 

یک بار؛ برای اوّلین بار و آخرین بار.

یه روز مال خود خودتون،

که منتظرشید مدّت هاست...

یه روز که باید تو ذهنتون ثبت شه به هر روالی ک هست،

و ته دلتون این حسّو دارید ک خب نباید گند بخوره توش چون روز شماست. ایده آله.


مثلا اسمتون کیلگاراست؟

بهتون می گن اکی، ما روز کیلگارا رو در نظر می گیریم. 

یک روز از کل روز های نامتناهی جهان رو اختصاص می دیم به کیلگارا، 

یک بار برای همیشه.


یک بار؛ برای اوّلین بار و آخرین بار.

این روز، روز مرگتون نیست؛

مثل این موضوع انشا معروفه نیست ک می گن آخرین روز زندگی تون رو چی کار می کنید و شما می گید چون تهشه، می زنم به سیم آخر و هیولای درونم رو آزاد می کنم.

روز تولّدتونم نیست ک سالی یه بار احساس تعلّق خاطر کنید به دنیا و یه سال بعد برگرده.


بیشتر مثل رصد یه ستاره ی دنباله داره،

یه روز معمولی از بین هزاران روز زندگی تون،

که باید تبدیلش کنید به روز خودتون...

چون این ستاره ی دنباله دار هر ده هزار سال یک بار قابل رصده.

یعنی با توجّه به عمر انسانی تون، این روز یه جورایی اوّلین و آخرین شانستونه. دنباله داره اگه بره، رفته.


حالا سوال اینه... here's the question:


شما واسه این یه روز که قراره یک بار برای همیشه روز خودتون باشه و هیچ وقتم قرار نیست برگرده، چی کار می کنید؟


از هر ژانگولری ک به ذهن هر کسی ک از این جا رد می شه برسه، استقبال می کنیم.


عزیزانم شما اگه قراره روشن بشید هر کدومتون، همین یه باره. یعنی اسمم ننوشتید مشکلی نیست. شناس بودن حتّی در همین حد مجازی خودمون، قوه ی تخیل و ذوق آدم رو محدود می کنه تا حدّی. نیس؟  من کامنتای این پست رو با چنگ و دندون  می خوام می فهمید؟ شرم آورانه ترین هاشو حتّی، چرت ترین هاشو حتّی. خل وضعانه ترین هاشو حتّی. معمولی ترین هاش رو حتّی. 


درسته کائنات هیچ وقت در اون جهتی که ما می خواییم پیش نمی ره،

ولی بازم...

من می خوام بدونم شما تو روز خودتون چی می کنید؟ می رقصید؟ سیگار می کشید؟ نماز می خونید؟ می رید نوک کوه؟ ستاره های آسمون رو می شمارید؟  سوت می زنید؟ می رید تو جمع و فک و فامیل؟ مامان باباتونو بغل می زنید؟ می رید پیش صمیمی ترین دوستتون؟ یه روز از خونه فرار می کنید ک تنها باشید؟  روزه می گیرید؟ فیلم می بینید؟ آهنگ گوش می دید؟ بازی کامپیوتری می کنید؟ فوتبال می بینید؟ حموم می رید؟ از درخت آویزون می شید؟ تو پنکه فوت می کنید؟ هسته ی زردآلو می شکونید؟ می خوابید؟ عشقتون رو می بوسید؟ دست می کنید تو پر مرغ؟ چی واقعا؟ چی کار می کنید؟ و نیازی نیست لزوما شادی آور یا انرژی بخش یا کار بزرگی باشه. من تمام گزینه های ممکنی ک تو ذهنتون هست رو می خوام. یعنی حتّی یکی واسم بنویسه کل روزم رو گریه می کنم بازم می گم اکی اینم یه آپشنه. یکی بگه من فقط یه لیوان چای می خورم پشت پنجره، بازم با وجودی که می دونم کلیشه س، ولی خب یه آپشنه و می خوامش. 


می خوام بدونم، تهش وقتی اون روز تموم شد، به واسطه ی کدوم سلسله از کار هایی ک انجام دادید این شجاعت رو به دست آوردید ک برگردید به خودتون بگید :" عح پسرررر، امروز واقعا روز من بود!"


ولی قابل باور بنویسید. رئال همچین. مثلا من خودم اگه بخوام تخیلی بنویسم می گم ک یه تفنگ هفت میلیارد فشنگه بر می دارم و بین همه ی آدمای کره ی زمین، بازی ژوزفیوس رو برقرار می کنم و داور می شم و مجبورشون می کنم هر کس کناری شو بکشه و تفنگ رو پاس بده کناریش تا تموم شه بالاخره صف آدما و به عنوان نفر آخر هم داور خودشو می کشه ، :دی ولی خب این عملی نیس دیگه. عملی شدنی هاشو بنویسید. یعنی اگه من بگم همین فردا عملی ش کن، بتونید بلا فاصله واکنش نشون بدید.


و چون می دونم این اشتراک عقاید و کامنتی که دستتون رو گذاشتم توش (اگه افتخار بدید)، انرژی زیادی می طلبه، منم سعی می کنم تو این مدّت تعطیلات تپل مپل جیگر، کامنت های خالی یکی دو ماه پیش رو جوابگو باشم ک بیشتر از این حسّ عذاب وجدان نداشته باشم. خوندم ها، ولی نیازه یکم واکنش نشون بدم ک باور کنید می خونم نظر ها رو و چی می گذره تو مغزم. الآن با لقد دارم می زنم زیر خودم واقعا بابت این کار. شد پس؟ خیلی منتظرم که روزتونو بخونم. مرسی ک به حرفام گوش می کنید. والّا دیگه راه دیگه ای بلد نیستم واسه اینکه تحریکتون کنم کامنت بفرستید. فحشم ک مجاز نیست و به دور از شان ماست. ولی حالا صفر تا کامنت نگیره صلوات. جون کیلگ...!



منبع این نوشته : منبع
حتّی ,خیلی ,خوام ,هاشو ,کنید؟ ,خودتون ,ترین هاشو ,هاشو حتّی ,واکنش نشون ,برای همیشه ,بار؛ برای

بریده ای از نامه ی کارلی کاپلین به دخترش - نسخه ی مدرن شاید

ژرالدین دخترم،

من دلقک پیری بیش نیستم!

در جوانی هایم، روز های سپیدی را خیره سرانه به تباهی محض و بی ثمر کشیدم،

تو مرا نمی شناسی ژ ی عزیزم...

یک روز از بیست و یک سالگی ام را، در بست گذاشتم پای پیدا کردن چند ثانیه  از آهنگ  پس زمینه ی جام جهانی ۱۹۹۰ ایتالیا...

دخترم،

در ذهنت معامله ای را تصوّر کن که ساعت ها از عمرت را بدهی برای چند ثانیه ی متناهی و کوچک.

ساعت بدهی و ثانیه بگیری... 

این معامله ای سراسر ضرر است که هیچ عقلی آن را بر نمی تابد.

باور می کنی که روزی در طرفین چنین معامله ی مضحکانه ای قرار بگیری؟

ولی بگذار  به تو بگویم ژرالدین...

زندگی، خواه یا نا خواه، تو را در طرفین معامله های وحشیانه ای قرار خواهد داد...

اوّل و آخرش مجبور می شوی یک جا، بالاخره مشت کوچک سرسختانه ات را باز کنی و ساعت هایت را بدهی و ثانیه بگیری،

ولی هیچ وقت نگذار برایت انتخاب کنند که کدام طرف معامله بایستی.

ژ!

این همان تفاوت عقل و احساس است،

من طعمش را چشیده ام...

تو باید بدانی، که تنها شبی که آن احساس پوچی همیشگی بر من مستولی نشد، همان یک شب بود.

همان تنها شبی که ساعتها  دادم... و دقیقا همان ثانیه هایی را گرفتم که می خواستم.

همیشه خودت  انتخاب کن که ثانیه های فانی کدام طرف از معامله، ارزش قمار ساعت هایت را دارد. 

شاید این تنها راه گریز از افسار بی رحمانه ی زمان باشد.

با این همه من هنوز زنده ام، و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نبایست پرچانگی کرد.

روزی من نیز خواهم مُرد، و تو به جایم خواهی زیست و مسئولیت جنگ با زمان را بر شانه هایت خواهی کشید...

تا آن روز،

روی ماهت را می بوسم.


ایران/ سال ۲۰۱۸


دانلود آهنگ پس زمینه ی جام جهانی 1990 - ایتالیا


سازنده ش آلمانیه ولی. کنراد فلان. (کنراد لورن هم یه جا داشتیم، نه؟ ژنتیک بود چی بود.) اینو تو سال هزار و نهصد و نود ساخته. واسه هفت سال بعدش که اون گوش هایی که قرار بوده با شنیدنش دیوونه بشن، تازه به وجود اومدن.


اگه هم چنان طرف محسنید و می گید باید موقع وبلاگ خوندن آهنگ گوش داد، آهنگ من امروز عوض شد. اینه من بعد. وبلاگ من با این خونده می شه.


# با درخشش جاودانه ی شن های ساحل

# به نظرم وقتی عادل فردوسی پور شنید و درجا چشم بسته گفت "آهنگ نوده ها"، ایهام داشت حرفش. ما فکر کردیم آهنگ برنامه ی خودشو می گه. ولی شاید داشت می گفت سال نود. سال هزار و نهصد و نود. راستش واسه من تو اینکه عادل فردوسی پور یه هارد اکسترنال با سرعت فراکهکشانیه، شکّی نیست. 

کسی چی می دونه. شاید اونم قدر من دچار احساسات غریب می شه با شنیدن این آهنگ. گویا اون سال، توی صدا و سیما، این آهنگ رو گذاشتن رو تیتراژ برنامه های پخش جام جهانی فوتبالشون. نودی هم در کار نبوده اون زمان. حالا اینکه بعد ها آوردنش رو تیتراژ نود یا خیر رو من هنوز نفهمیدم...


# و اینکه باران می بارد و راستی چند ساعت پیش هم، یک نفر مرحمت فرموده سرچ زده "تنگش گرفته شاش" و نهایتا به اینجا رسیده که بسی مایه ی فخر و مباهات بنده ی حقیر است.که می گویم خوش آمدی عزیز دلم.


منبع این نوشته : منبع
آهنگ ,ثانیه ,ساعت ,شاید ,اینکه ,زمان ,عادل فردوسی ,ساعت هایت

چیستان :: خواننده ای بود روشن دل/لغت نامه ای ارزشمند به زبان پارسی/مدرسه ی تجاوز به دانش آموزان

همیشه یکی از فانتزیام این بود ک وقتی پول دار شدم مدرسه بزنم. 

این قدر مدرسه آرامش گاهم بود.

این قدر مدرسه برام مقدّس بود.


کتاب خونه هم دوست داشتم تاسیس کنم.

ولی فانتزی م این بود.

شایدم اینجوری بهتره ها؟

کلاس های عملی رو من بعد تو نمازخونه برگزار کنید. الهی هم می شه همچین. لابد فرقش اینه ک تصویرش لایو می ره واسه خدا. خدایا کیف می کنی از اون بالا؟

به شاخک سوسک قسم، دیگه منو دارین گیج می کنید. 

دو دیقه دین و ایمونتونو آف می کنید ببینیم دقیقا چه خبره اینجا؟

::

مدرسه ش ک بکن بکنه،

دانشگاش ک بکن بکنه،

خوابگاش ک بکن بکنه،

نمازخونه ش ک بکن بکنه،

تو اتوبوساش تو تاکسی هاش بکن بکنه حتّی،

تو فرودگاهاش بکن بکنه،

این جو خفه تون نمی کنه؟

چون داره منو می کنه.

داره منو خفهههه می کنه. تنفّس مصنوعی؟ نبود؟ تنفّس دهان به دهانم موردی نداره ها. آزاده‌ آقا. اینجا همه چی آزاده. دوشواری نداریم.


اصلا کاری به هیچ چیش ندارم. به بحث اخلاقی ش، به بحث حقوقی ش، به بحث دینی عقیدتی ش، به هیچ کدوم ازیناش کار ندارم دیگه! در صدر همه چی فقط یه چیزه اذیتم می کنه. چقد هیچی شبیه اون چیزی ک به نظر می آد نیست. این که همیشه پشت پرده ای هست، و پشت پرده های منزجر کننده تر همیشه از جامعه های به اصطلاح باحال تری مثل ما تولید می شن. یعنی گاهی با خودم فکر می کنم... تو سوئدم همینه؟ تو دانمارکم همینه وضع؟ هیشکی خود واقعیش نیست؟ همه چیو قایم می کنن و اداشو در میارن ک نیستن ولی دقیقا خودِ خودشن؟ خب نمی شه از اوّل خود خودش باشن؟ این تناقضه مغزم رو درد می آره.

و اینکه نه، تقصیر اون معلّم پرورشیه نیست. تقصیر این فضاست. اون یارو واتسون بود روان شناس خفنه، اگه الآن بود می زد زیر همه کاسه کوزه هاتون و هیجان هایی ک واسه اعدامش دارید، و می گفت :" رفتار گرایی عزیزانم! رفتارگرایی... این یارو رو محیط این شکلی ش کرده." و بعد منم باهاش موافقت می کردم و براش کف و دست و جیغ و سوت و هورا می زدم.


گاه با خودم فکر می کنم این سریال ترتین ریزن ز وای  رو اگه بخوان از تو وقایع "یک روز" ایران زمین بسازن، دقیقا چه صحرای محشری می شه. سریال اصلی در مقابل سریالی ک من پیشنهاد ساختشو دادم، مثل یه آبنبات چوبی کوچیک و خوش مزّه و خواستنی ه. چیزی نیست اصلا! آبنبات چوبیه واقعا.


و یادتون باشه من اوّلین نفری بودم ک گفتم باید می خونه ها و بار ها رو بازگشایی کنیم تو ایران. خط... نشان... درست شدنی نیست. اوّلین بار رو خودم می زنم. رقاص و اینا هم می آرم. و پر از نماز خونه. فرض کن! بهشته نه؟! رو آپشن دانش آموز هم فکر می کنیم واسه نمازخونه های وی آی پی مون.  مرامتونو.


منبع این نوشته : منبع
مدرسه ,دقیقا ,خونه ,واسه

به آینده نزدیک می شویم

"همه چی دو روز قبل از نوشتن این پست شروع شد. وقتی که مردم آمریکا خودشون هم نفهمیدن چی شد که اینجوری شد!!!"


من پیشگوی خوبی می شم. آخخخ.

حالا مونده. داشته باشین.

اینجا

دلار می ره رو دوازده تومن؟ آخه من تازه به این دقّت کردم؛ ما تا الآن تحریم نبودیم و وضع این شکلی بود بچّه ها! :)))


ولی خوشم می آد، هرکوفتی هم که باشه کشور، ولی برامون ازین کنفرانس خبری جداگونه ها می گیرن. این یعنی ما مهم ایم؟ به کفش هستیم؟ اینش آرامش بخشه. ما تو کل جهان هستی به کفش یکی هستیم. :)))) فکر نمی کردم مهم باشیم اصلا!


حال می نویسم شِکوه نامه ی خود را به خداوندگار:


"به نام خدا،

برسد به دست خدا،

چرا من ایرانی ام؟!!

خداحافظ خداوندگار."


نوموخوام. [بستنی قیفی را بر پیشانی خود می کوبد و ادای اسب تک شاخ را در می آورد.]


#مثلا بیایید یه مسابقه بزنیم سر اینکه دلار تا چند تا می ره بالا، تش واسه هر کی نزدیک تر بود یه دلار آمریکایی مفتی جایزه می دیم بهش. من نمی دم ها! گفته باشم که مثل اون دفعه نکنید تو پاچه م. من اصلا خودم تو مسابقه ام. بگردید اسپانسر پیدا کنید واسه اوری تینگ و اینا.


منبع این نوشته : منبع

وات د گل و بلبل؟

سلام. چه خبره اینجا اول صبحی؟


دیگه کاملا حس می کنم یکی تون ازین ادمینای سایت های خفنه که رو نکرده، یا ازین پیج شاخا با n به توان n تا فالوئر،  و پست دیشبم رو شدیدا به خودش گرفته و بعدش رفته واسه فالوئینگاش نوشته: 

" این مفلوک بدبخت رو ببینید چه جوری داره اون تو مثل سوسک غرق در وان حمام دست و پا می زنه در حالی ک دیگه ببخشید هاش پشیزی واسم فایده نداره و آب ریخته به جوی بر نمی گرده و منم هیچ وقت نمی بخشمش. شما هم نبخشیدش تا تو آتیشی که مثل کژدم دور خودش درست کرده بسوزه و به جزای اعمالش برسه."


آخه هنوز می دونی، هنوز اوّل صبحه. 

چه خبره واقعا.

مخاطب پست قبلم زیاد بود. از انگشتای دو تا دست و دو تا پام زیاد تر بود. ولی هزار و نوزده نفرم قدر انگشتای یه هزار پای گوشت خواره! من هزارپام؟

ولی شما هزار نفرم ببخشید. کلا بخشش خوبه. این وزنه ای که حس می کنم رو سینمه رو سبک می کنه احتمالا.



منبع این نوشته : منبع
هزار

The perks of folan

آخه نیست ک من تمام زندگی مو بر پایه ی کتاب های فانتزی بناگذاری کردم و با همون پیش فرضا می رم جلو تا بالاخره یه روز تموم شه،

باید بقیه خونده باشن اینا رو تا بتونم عمق کلام رو برسونم که چی داره می گذره. چون فقط با همینا می تونم زندگی مو شبیه سازی کنم...

آره منم یه بار چارلی شدم، 

این بار نه تو قسمت های لوزر بودن داستان (که البتّه اونو همیشه چارلی بودم حتّی صد درجه لوزر تر)،

امشبم حول اون تیکّه ای بود که هدیه ی کریسمس کت شلوار واسش می خرن می گن بپوش، بعد که می آد تو صحنه همه کف شون می بُره بهش می گن عح پسر خود خودشی. 

خود خودشم!!! والا.

بعد جالبش اینه که هیچ وقت فکر نمی کردم تو اون یه تیکه ی داستان گنجونده بشم، 

ولی شدم. 

خود خودش بود ها!! لامصّب. 

خلاصه اینکه، اعتماد به نفس قرض می دم الآن! چون به هر حال باکم سر ریز شده و جا ندارم. کی می خواد؟ دست کی بالا؟


اس ام اس روز معلّم هم نفرستادم، اینم یه خرق عادت دیگه.دارم زنجیره هایی رو می شکونم امسال که هیچ وقت فکرشو نمی کردم. کاملا کاملا یه توله. رو سطح سطح.


منبع این نوشته : منبع

تکیه

" ابر ها به آسمان تکیه می کنند، درختان به زمین، و انسان ها به مهربانی یکدیگر..."


داشتم این بنر رو با صدای بلند می خوندم تو ذهنم و تهش ناخودآگاه اضافه کردم:


"بله بینندگان عزیز، حال با توجه به این راهنمایی ها، به نظرتان کدامشان مشنگ ترند؟"



منبع این نوشته : منبع

آدمو این شکلی خسته ش می کنن

ذرّه... ذرّه....

ایرانم! حقیقتا متاسّفم که تخم های تنفّری که تو وجودم از تو کاشتن داره دیگه رسما یه درخت تنومند می شه.

چه قدر خسته ام؛

به اندازه ی بیست و یک سال زندگی در ایران خسته ام...

وای خداوندگار! من واقعا خسته ام؟ خسته ام...! خسته ام!!! خسته ام.

یک اپلیکیشن اون قدر مهم شده که تیتر یک اخبار شده، و ته دل همه با دیدن اون برگه ی قضایی یه جورایی خالی شده رسما!

حیفه! حیف عمر ماست که دغدغه ش از این جنس باشه. 


یاد هرم مازلو می افتم... و اینکه می گه بدیهی ترین نیاز انسان نیاز به غذاست. اگه پایه ای ترین نیاز برآورده نشه، نمی شه از هرم صعود کرد و تعالی یافت (راس هرم). من سعی کردم هرم رو دور بزنم بار ها چون فکر می کنم عقل و شعور ما (درجه ی تمایز ما با حیوان) دقیقا همون نقطه تفاوتیه که اگه بخواییم می تونیم هرم رو باهاش دور بزنیم و صعود کنیم، ولی اپیدمی های این شکلی و جنون های همه گیر در جامعه رو که می بینم، گاها به این نتیجه می رسم که کام آن دست و پای بیهوده نزن بچّه، آبراهام مازلو قطعا خیلی بیشتر حالیش بوده و نظریه ش کاملا درسته. ما درست مثل حیوانیم و اختیار نداریم. فقط چون بهتر نیاز های حیوانی مون رفع می شن سریع تر صعود می کنیم. وگرنه در پله ی اوّل کاملا با حیوان مشترکیم و اختیاری نداریم رو کنترلش. هیچ.


فرض کنید، در عرض چند ساعت این لیست پیام هایی ه که تو کانال های مختلف دیدم:

بیایید واتس اپ،

بیایید اینستاگرام،

اصن بیایید توئیتر،

بیایید ویسپی،

بیایید بله،

بیایید سروش،

بیایید ایتا،

ورژن ایکسو نصب کنید،

لاگ اوت نکنید،

ساکس بخرید،

وی پی ان بگیرید،

روبات وی پی ان رایگان،

فری گیت بگیرید،

لنترن بگیرید، 

سایفون بگیرید،

تور نصب کنید،

اورفاکس بریزید،

بلاک چین می آد،

ورژن بالای ۴.۵ رو نمی زنن،

 و 

و

و...


مخ ها درد نمی گیره از این حجم از اطّلاعات؟

می دونی چقد این رفتارا فشار روانی انداخته روی آدم ها؟

این واقعا از نظر سلامت روان دیگه درست نیست، بی رحمیه. سنگ دلیه، قساوته! بی شرفیه رسما، ، ،


دقیقا همون مثاله که تو چهارم دبیرستان، استاد جونور بهمون می گفت:

" یه مشت موشن تو یه جعبه، و از قبل به موش ها القا کردن که قراره یه شوک عظیم و مهیب بهشون وارد شه! و موش ها... تا زمانی که اون شوک واقعا بهشون وارد شه، هر لحظه شوکی معادل هزار برابر اون رو تحمّل می کنن، از نظر شدّت اضطرابی که بهشون وارده. در واقع موش ها تا وقتی که زمان القای شوک اصلی فرا برسه، از ترس، استرس مرگ شدن."


حیف اعصاباتون بابا. حیف اعصاباتون. نکنید... یه چیزی می شه تهش دیگه. 

والا دارید منی رو هم که تا حالا تلگرام نداشتم رو خطّم رو وسوسه می کنید جوین شم با وجودی که تا حالا تجربه ش نکردم.


دقّت که می کنم تا الآن هیچ احساسی ته دلم نسبت به نصب تلگرام نداشتم، ولی حالا که می بینم بحث فیلترینگ جدّی شده... کاملا دلم می خواد نصبش کنم تا ببینم کی می خواد بهم بگه من یه انسان مختار با طیف اختیاری مخصوص به خودم نیستم.

هیچ وقت نذاشتم هیچ کس بهم دیکته کنه چی کار کنم. یعنی حتّی واسه همون رشته م هم که بود با وجودی که هنوز که سه سال می گذره و همچنان خودخوری های مربوط بهشو دارم، ولی تصمیم تهشو خودم گرفتم که اکی بزن بریم پزشکی. 

راستش روحم هیچ وقت زیر بار نمی ره که تو قالب بگنجوننش. حتّی از طرف خدا! گاهی حس می کنم ما عروسک های خیمه شب بازی خدا هستیم و سعی می کنم با اعمالی که انجام می دم این فرض خودم رو باطل کنم. چون دردناک و بی رحمانه ست. خیلی بیش از حد... و اگه بازم لازم باشه، هر کاری که عشقم بکشه انجام می دم. حتّی نصب کردن تلگرام که جزو مخالفین صدر اعظمش بودم.


کی این حجم از مفلوکیت رو بر می تابه؟ که واست تعیین کنن چی کنی چی نکنی؟ والا من خودم همیشه اوّل رفتم سراغ اون چیزایی که منعم کردن که نرو سمتش خطرناکه حسن. چون این طبیعت انسانه به نظرم. انسان واقعا موجود آزاده ایه. و احدی حق نداره این آزادی رو سلب کنه. 


البتّه مونده تا ما بخواهیم به آزادی محض برسیم. اگه براتون مثال بزنم چه قدر از کلیشه هایی که شبانه روز از دهن تک تک آدما می شنوم نشونه ی همین آزادی سلب شده س و فقط متوجّه ش نشدند ولی من هر روز هم چنان دارم بهشون دقّت می کنم و زجرم می ده، مخ تون سوت می کشه. ما واقعا آزادی اندیش نداریم تو این جهان. مکتب آزادی اندیشانه ی مطلقی وجود نداره و صرفا رقابت بین اینه که کی اداشو بهتر در می آره...

 

حالا بگذریم، کلا یه سیخی هست تو وجودم... فقط منتظره ببینه از چی منعم می کنن تا هدایتم کنه به سمتش و بزنه تو دهن بقیه که شما حق ندارید برای من تصمیم بگیرید حتّی اگه به ضررم باشه... این همونی بود که وادارم کرد برم زبونمو بچسبونم کف فیریزر و بهش متصل بشم واسه سه چهار دقیقه و تهش فیریزر رو به خون و کثافت بکشم... و همونیه که باعث شد اون گوشی به اصطلاح خفنه که کادوی تولّد گرفتم هم چنان خاک بخوره روی طاقچه. و اتّفاقا دقیقا همونیه که وادارم می کنه شده واسه احترام به وجود استاد ها برم سر کلاس خالی شون تا احساس گندی نداشته باشن وقتی کلاس رو خالی می بینن ولی تا بحث حضور غیاب می آد وسط، دلم می خواد بپیچونم و انرژی رفتن به کلاس رو ندارم و تهش هم اگر برم سرنوشت کلاسم می شه اینکه رکورد مار بازی تبلتم رو برای باز هزارم ارتقا می دم. و همونیه که... هیچ ولش کن. 

من کلّ زندگی مو (دقّت کن :: کلِّ کلِّ شو )بر مبنای همین احساس چیدم...


آزاد باشم/ باشی/ باشد/ باشیم/ باشید/ باشند...



منبع این نوشته : منبع
خسته ,آزادی ,واقعا ,حتّی ,بهشون ,خواد ,بهشون وارد ,ترین نیاز

من امروز یک بادبادک بودم؛ YOOD over

آهنگ پائولای تئودوراکیس رو دانلود کنید اگه خواستید این پسته رو باهاش بخونید. (ریا نشه من خودم بار ها گوشش دادم، ولی اسم آهنگ و نوازنده ش رو نمی دونستم تا امروز.) میزاریمش به عنوان آهنگ ۷۷۷۷ مین روز.

_________________________________________________________________________


و اون یه روز من تموم شد! یود آور. دیگه لحظه های آخرشه... به همین سادگی.

به جرئت می تونم بگم هیچ وقت این قدر انتظار یه روز رو نکشیده بودم تو زندگی م. انتظار روز هفت هزار و هفتصد و هفتاد و هفتم. 

من وقتی فهمیدم عدد هفت رو دوست دارم که نه تنها روز هفتم، بلکه روز هفتاد و هفتم و حتّی روز هفتصد و هفتاد و هفت رو از دست داده بودم (قطعا بیشتر از سه سال سن داشتم خب). و انتظار کشیدن واسه یه روز تمام هفت دیگه، خیلی پاره کننده بود. خیلی وقتا با خودم فکر می کردم شاید اصلا هیچ وقت بهش نرسم حتّی! 


.

.

.

- باورت می شه شماره صندلی م پنجاه و هفت بود!

- خب که چی؟

- لعنتی توش هفت داره می فهمی؟ این یعنی بیست می گیرم.

.

.

.

- مامان من تازه فهمیدم! اسم فامیلم هفتا نقطه داره توش.

- که چی حالا.

- وای خیلی مهمممممه.

- وایسا ببینم... کجاش هفتاس؟ خیلی بیشتره ک!

- آره فامیل وسطم رو فاکتور گرفتم ک درست شه. :)))

.

.

.

- اگه ادعا تون می شه، بهم بگید قانون بخش پذیری بر هفت چیه جوجه ها. چهار و نه رو که همه بلدن دیگه.

- من بگم؟

- یا خدا تو بلد بودی واقعا؟!! 

.

.

.

- این بازی ای که نوشتم هفتا مرحله داره، تو مرحله ی هفتم باید رمز هایی که به دست آوردید رو بذارید کنار هم تا رمز نهایی مشخّص بشه.

.

.

.

- کیلگ یه عدد بگو باهاش برنامه م رو ران کنم.

کل کلاس: 

- هفت. 

- نه خیر می خواستم هفتاد و هفت رو بگم این بار!

.

.

.

- خب یه عدد بگید روش الگوریتم رو پیاده کنیم.

- هفت.

- نه خیلی کوچیکه.

- هفتاد و هفت.

- ای بابا یه عدد قشنگ تر بگید ک بشه روش کار کنیم ببینیم روند کارو، این سریع به بن بست می خوره.

- خب پس هفت صد و هفتاد و هفت.

- بچه ها میشه یکی دیگه تون عدد پیشنهاد بده؟ این رفیقتون...

.

.

.

- به خودتون بگید طلا می شم، که طلا بشید حتما. بگید.

- " باشه. آقا من می خوام طلا هفت  بشم..."

- حالا چرا طلا هفت؟

- چون این هفتو خیلی دوست داره...

- یعنی طلا یک نه؟

- نه! طلا هفت.

.

.

.

- بیایید رتبه کنکورامون رو حدس بزنیم.

-اکی، هشتاد و پنج. :)))

- برو بابا من به سیصد چهارصدم راضی ام.

- خب بچّه ها من که هفت نمی شم. ولی دیگه هفتاد و هفت.

- اعتماد به نفس مطمئنی حالا هفتاد و هفت می شی؟

- نشم دیگه یعنی تهران قبول نیستم.

- خب مثلا بگو سیصدی چیزی.

- نه واقعا. دیگه بعدش می ره رو هفتصد و هفتاد و هفت.

- اونم خوبه ها.

- ولی هفت هزار و هفتصد و هفتاد و هفت خیلی راضی کننده تره، نه؟

- دیوونه شدی؟ یعنی اگه بهت بگن هفتصد و هفتاد و هفت رو می خوای یا هفت هزار و هفتصد و هفتاد و هفت رو، کدومو بر می داری؟

- با توجه به اینکه هیچ کدومش تهران قبول نیست، اونی که بیشتر هفت داره رو برمی دارم. 

- خدا شفات بده.فقط همین. 

.

.

.

- وای بچه ها نگاش کنید گناه داره.

- ما هم گناه داریما.

- آقا بیایید فال بخریم ازش. نگااااش کن!

- باز شروع کردی؟

- آخه ببینش!

- خانوم کوچولو بیا سه تا فال به ما بده.

- چه قدر می شه؟

- هر چه قدر دلتون خواست...

- من می دم.

- وای یکی دستای این روانی رو ببنده الآن می گیره هفت هزار تومن واسه سه تا برگه کاغذ می ده به گدا!

.

.

.

- سعی کن دوستش داشته باشی. پزشکی هفت ساله همش. هفت داره توش، نه؟

.

.

.

- ولی هیچ وقت نگفتی چرا این قدر هفت ها؟

- من که می دونم به خاطر هری پاتره.

- نه آخه دیوونه کننده نیست؟ هفتا کتاب، هفتا هورکراس، هفت سال تحصیل، هفتا ویزلی، هفتا....

- اکی اکی تسلیم.

.

.

.

آره همیشه واقعا جون کندم از تک تک لحظه های زندگیم هفت دربیارم بیرون. و دیگه تموم شد. فکر نمی کنم دیگه انتظار روز خاصّی از زندگی م رو بکشم از این به بعد. امروز  تنها روزی بود که باقی مونده بود و تشویقم می کرد تا برای رسیدن بهش هندل بزنم. با تک تک ذرّات وجودم می خواستم امروز رو ببینم. رو وبلاگ که رسما احتمالا اکثرتون شاهدش بودین، مثل یه خون آشام تشنه به خون، ولع هفتا رو داشتم. 

و راستش تمومه دیگه. یعنی منظورم اینه که، خیلی تلخه، ولی ما که به روز هفتاد و هفت هزار و هفتصد و هفتاد و هفت هیچ وقت نمی رسیم، کیلگ... نمی دونم تا کی زنده ام، ولی فکر نمی کنم دیگه هیچ روزی تو زندگی م بیاد بیاد ک بتونم به اندازه ی امروز بهش احساس تعلّق کنم و به خودم تو آینه بگم :" هی لعنتی، امروز روز توعه!" و لبخند کج و معوج بزنم.


کار گنده ای نکردم امروز. منتها سعی کردم  تمایزش بدم با روز های دیگه م. چون معلوم نیست چند روز دیگه مجبور باشم با خاطره ی امروزم زندگی کنم. پست نظر سنجی رو هم خوندم. نشستم لیست کردم کارهایی رو که می تونستم از روتون انجام بدم هر چند خیلی اشتراکی نداشتیم و به نظرم طبیعیه هرکس تو یه شرایط خاصّی حس می کنه دنیا بر وفق مرادشه ولی واقعا خیلی از پیشنهاد ها هم  نمی شد یه روزه انجامشون داد. فرض کن من چه شکلی یه شبه جمع می کردم می رفتم اسپانیا؟ :)))) ولی سعی کردم از روز هرکدومتون یه چیزی رو کش برم که هیجان انگیز شه.


بخوام خلاصه ش کنم،

(واسه روزی ک قراره برگردم اینا رو بخونم و  کمکم کنه ک ادامه بدم،)


- صبح به مقادیر خوبی خوابیدم، بدون یادآوری خواب غیرعادی یا به هم ریزنده موقع بیدار شدن. 


- موقع بیدار شدن رفتم لختی کنار مامان و داداشم دراز کشیدم و خیلی وقت بود این کارو نکرده بودم و حس بچّگی می داد،


- همون موقع ک دراز کشیده بودم و داشتم با متکا و مشت ایزوفاگوس رو بیدار می کردم، مامانم در مورد این نظر داد ک چه قدر گوش هام نسبت به گوش های ایزوفاگوس کوچیکه و فکر می کنم ارزش ثبت داشته باشه این حقیقت،


- رفتم چند دقیقه نشستم تو کمد لاحاف رخت خواب های این خونه ی جدید به یاد بچگی ها،


- پائولا رو ده بار تو کمد گوش دادم،


- روی حاشیه ی فرش راه رفتم و به خودم گفتم اگه لنگات رو فلان قدر باز نکنی تا از روی این حاشیه به روی اون یکی حاشیه بپری، سوختی،


- رفتم تو بالکن یه نخ سیگار کشیدم، 

(یه استاد سمیو داریم، روز اوّلی ک اومد گفت بچّه ها تو شرح حال گیری، نان اسموکر به کسی می گن که زیر صد تا نخ سیگار تو زندگیش کشیده باشه و اگه اینجوری باشه ما تصوّر می کنیم که مریض اسموکر نیست.

بعد من فهمیدم، مثل یه جور آستانه س. می تونی تا صد تا نخ سیگار بکشی ولی سیگاری حساب نشی. سیگار کشیدی ولی بهت نمی گن سیگاری...

و من چون می خوام تا آخر عمرم نان اسموکر باشم و مغز خر نخوردم که ریه هامو به فنا بدم و قطعا می خوامشون، دیگه دقیق دستمه، کدوم سیگار واسه کدوم تاریخ کدوم اتفاق. مسخره م نکنید، ولی می نویسمشون! و واسه هر اتفاقی که می افته با خودم می گم به نظرت ارزشش رو داره اصلا؟ فقط صد تاست ها. ولی اینو پیش خودم نگه می دارم که چندمین سیگار واسه امروز بود. :))) دو حالته یا نمی خوام بفهمید چه قدر بر خلاف ظاهر موقرم سابقه م خرابه، یا نمی خوام بفهمید چه قدر نوبم! ها ها. )


- همون موقع حس کردم اشل دیوانگی ش کافی نیست، رفتم مثل خروس روی لبه ی بالکن وایسادم و برای اوّلین بار ویوی خیلی جذاب تری از محوطه ی جلوی خونه مون رو دیدم و خوبیش اینه که همسایه ها همه مسافرت اند، هیشکی  جنایت رو مشاهده نکرد،


- بعدش با فندک یه گل شمعدونی سفید رو سوزوندم. و چه قدر قشنگ شد. شبیه این لول کاغذ های پاپیروس که کنارشون یه حالت سوختگی مانند داره شد،


- ته سیگارم رو یادگاری نگه داشتم،


- حسرت، اینکه دست تو پر های مرغ نکردم،


- حسرت، اینکه بستنی نخوردم،


- حسرت، اینکه بابام رو ندیدم،


- افتخار اینکه گریه نکردم. تو آینه هم خودمو دیدم اعصابم به هم نریخت درباره ی مسائل فلسفه/ مرگ/زندگی/چرا من/  چرا زندگی/چرا فلان. :)))) این خیلی برام مهم بود ک به هیچی فکر نکنم تا احساساتی نشم و موفق شدم. چون می دونستم روز مهمیه. یه بار وقتی ۷۷۵۶ روز داشتم به این حقیقت فکر کردم که وای چه قدر ۷۷۷۷ نزدیکه و همون یه فکر کافی بود واسه اینکه کل روز ۷۷۵۶ حال خودم رو خراب کنم و تهش هم بغض کردم و خفه شدم تا خوابم برد،


- بعد سیگار خوابم گرفت، و خواب ظهر گاهی داشتم که توش بازم آهنگ پائولا پلی می شد و وقتی بیدار شدم آهنگه دقیقا تو گوشم بود،


- دنت خوردم،


- بلال خوردم،


- قارچ خوردم،


- زولبیا بامیه خوردم،


- بلند گفتم : "ماگوگَک" بر وزن "مارمولک" و خوشم اومد از لحن ایجاد شده. 


- اسپیس اینویدرز بازی کردم. (به یاد چیکن اینویدرز)،


- با سایت های بیت کوین ور رفتم و خیال خام کردم که یه روزی یه بیت کوین گیرم اومده باشه و کیف کردم،


- امروز گوگل بهم پیام داد که یکی از ادیت هایی که ساجست دادم رو پذیرفته. شماره تلفن یه جایی اشتباه بود، من یه روز درستش کردم و گفتم آقا اصلش اینه. و امروز بهم پیام داده ک ما فهمیدیم تو راست می گی و شماره تلفن رو تغییر دادیم و مرسی از همکاریت. و من واسه یه لحظه حس کردم به یه دردی خوردم تو زندگی م... یه حرکت در سطح جهان داشتم، اینکه هر کی با اون شماره تلفن تماس بگیره وقتی پشت خط بوق آزاد می خوره به خاطر وجود منه، 


- با کتاب perks of folan فال گرفتم و چند تا از نامه های چارلی رو خوندم و یادم افتاد چه قدر زمانی این کتاب رو دوست می داشتم و می دارم هم چنان،


- تمام روز این شکلی بودم بیا این یه روزو ناراحت نباش گند نخوره بهش چون همین یه باره رصد ستاره ت. و گویا ک جواب داد،


-تو خواب گرمم شد و پا شدم مستقیم سرم رو گرفتم زیر شیر آب. موهامم باحال شد. عین اسطوره ها. یاد بچگی ها انداخت منو،


- با فلوت سعی کردم پائولا رو پیاده سازی کنم و با ابزار موسیقی ور رفتم. با پیانوی مجازی هم امتحانش کردم حتّی. موسیقی دان شدم،


-شعر خوندم. به لطف مامانم که هرچی یادش نمی آد من مامور پیدا کردنشم. وگرنه حوصله ی شعر خوندن نداشتم،


- طبق یه عادت دوازده سیزده ساله، دو تا آهنگ دارم ک اونا رو تو لحظه های اکسترمم اینفیمم زندگیم زمزمه  می کنم.یکی ش غم گینه، یکی ش شادی بخشه بیشتر. امروز هر دوتاش رو زمزمه کردم،


- یه ریتم تشویق با دست و پا و میز بود تو دبیرستان. از دو تا از هم کلاسی هام یاد گرفته بودم. ولی وقتی ازشون دور می شدم یادم می رفت چی بود. روز بعد می رفتم پیش شاطر، تا منو می دید می گفت چیه اومدی ریتممون رو با هم تمرین کنیم؟ و تا می دیدمش یادم می افتاد ریتم رو. اوّل کدوم پا، بعد کدوم دست، کجا جفت بشه، کی بزنی ش رو میز. اون دو نفر رو خیلی وقته ندیدم، ولی ریتمه رو امروز اجرا کردم. بعد مدّت ها ک باز داشت گریه م می گرفت! خدا این رقیق القلبی رو از من نگیره هیچ وقت!!!


-  طبق معمول سعی کردم سوت شفری بزنم که نشد، و همین جور سوت های معمولی زدم و باز به خودم گفتم اصلا مهم مهم نیست اژدها،  هیشکی به خوبی تو سوت دهنی رو نمی تونه بزنه! هی برن دستاشونو تا آرنج فرو کنن تا برچاک نای شون حالا. تو به ابزار نیاز نداری این یه مرحله بالا تره از اون.


- یکی از لباسای  قدیمی م رو  تنم کردم تا باهاش برم بیرون. حس خوبی داشت‌. حتّی بوی پارچه ش یا کوچیک بودنش یا چلغوز هایی ک تو جیبش بود. زمانی تو زندگی م بود که هر روزی ک قرار بود عشق کنم این لباس رو می پوشیدم. سال هاست هیچ لباسی رو قدر این دوست نداشتم. 


- رفتم پارک پردیسان. 

خیلی جالبه که واقعا میل شدیدی دارم که اون لحظه هایی که فکر می کنم برام ارزشمندن، حتما تنهای تنها باشم. یه جور حس قدرت بی معنی ای می ده بهم این کار. روز های مهم زندگی م. اون لحظه هایی که غرق غم هستم. اون لحظه هایی ک اوج شادیمه. اوج عصبانیتمه. اوج ترسمه. اوج استرسمه.  طبعم این شکلیه ک حس می کنم باید تنها باشم و نباید کسی نظاره کنه اون لحظه ها رو چون ازم می دزدتشون. مثل یه چرخ و فلک... که وقتی می رسی به بالاترین نقطه ش، می بینی چه قدر تنهایی و فاصله داری حتّی از کابین کناریت. و تنهاییِ قشنگیه، اینکه از اون بالا به همه نگاه کنی و با خودت بگی چه قدر هیچ کدومتون نمی فهمید دنیا الآن چه شکلیه. 


آره می خواستم کاملا تنهایانه برم این بار هم، خصوصا ک روز تمام هفتم بود،

مامانم گفت کیا هستن؟ فهمید تنهام و شروع کرد ک آخه تو این ماه رمضون پارک رفتن تنهایی به تو کیف می ده؟ خل شدی. 

خیلی حسّی بهش گفتم اصن می خوای با هم بریم؟ اوّل گفت نچ نچ برادرت را دریاب خودخواه فلان فلان، امتحان داره چه جور دلت می آد.

ولی دیگه داشتم می رفتم بیرون، یهو دیدم آماده شد و باهام اومد به بهانه ی اینکه بریم پیاده روی من لاغر بشم ولی زود برگردیم.


- رانندگی کردم و تو ضبط خیلی اتّفاقی معین پخش شد، این آهنگه که می گه:


"پس چه خندون ، چه گریون داره میگذره عمرا

خودت رو نرنجون به کامت باشه دنیا"


و واقعا به نظرم به عنوان یه آهنگ خیلی تصادفی، واسه روز ۷۷۷۷ خیلی اقناع گر بود.  از این شانس خوشم اومد.


- توی پارک، بادبادک ها رو دیدم، و فهمیدم حسّم درست بود. عکس گرفتم ازشون و بیست دقیقه نشستم به آسمون پر از بادبادک با پس زمینه ی برج میلاد خیره شدم و بعضی جاها هم چشمامو بستم تا صدای باد رو بشنوم. حس بادبادک شدن داشتم. من امروز واسه چند ثانیه یه بادبادک بودم. 



(هیچ وقت حس اوّلین بادبادکی ک تو پردیسان هوا کردم رو یادم نمی ره... صرفا به خاطر اون حس، می خواستم امروزم رو یه جوری با پردیسان گره بزنم.)


- تو پارک به هرکی ک دلم خواست نگاه کردم و سعی کردم بیشتر با چشمام محیطو درک کنم. واقعا این ارتباط چشمی داشتن خیلی سخته واسه یه آدمی مثل من. ما خجالتی ها به اصطلاح. یه توئیت بود یا پست وبلاگ یاهر چی که بود درباره ی فرق بین خجالت و شرم و حیا. می گفت کسی که به اصطلاح حیا داره، توانایی انجام اون کار به خصوص رو داره ولی خودش رو مهار می کنه، ولی یه آدم خجالتی کلا توانایی انجام اون کار رو نداره. نه اینکه بتونه و خودش رو مهار کنه. نمی تونه. دم و دستگاهش رو نداره. و هر بار که می خوام درباره ی خجالتی بودن سخنوری کنم این توئیته می آد تو ذهنم و حس می کنم چه قدر راست می گه و می خندم با خودم. 

خلاصه آره از قصد به چشمای آدما زل زدم. و هر لحظه شمع بودم و آب شدم ولی به زل زدن هام ادامه دادم. آدم های مختلف رو دیدم بدون اینکه ترس و خجالت مانعم بشن. باحالیش اونجایی بود که می فهمیدن دارم نگاهشون می کنم و بازم به نگاه کردن هام ادامه می دادم. گفتم یه روزه دیگه چیزی نمی شه.


- موقعی ک از پردیسان برگشتیم، پشت فرمون پراید به مامانم گفتم دوستش دارم.  دقیقا مصداق خود آی لاو یو. خیلی فیلم هندی شد. ولی با خودم قرار گذاشته بودم ک بگم! منتها فکر کرد به خاطر اینکه پیشنهادم رو قبول کرده می گم، پس جواب داد: " باور کن اگه وقت داشته باشم دوست دارم با هم بریم بیرون." 


- دماغ ایزوفاگوس رو گرفتم و بهش گفتم بیا امتحان کنیم چه قدر می تونی نفس نکشی و وقتی رنگش کبود شد، بهش گفتم دوستش دارم. چون بچّه س سه بار براش تکرار کردم ک بفهمه شوخی خرکی نیست و گفت باشه دیگه.


- از پشت تلفن، خیلی سریع موقعی که قرار بود تلفن رو بدم دست مامانم، به بابام گفتم "آره، کاری نداری پس؟ باشه. گوشی با مامان. دوسِت دارم، خدافظ." که جا خورد چون جمله ی همیشگی م اینه: " آره، کاری نداری پس؟ باشه. گوشی با مامان. قربانت، خدافظ." قبل اینکه گوشی رو عوض کنم جواب داد: " اوه، مرررسی." باور کنید واقعا تا زمانی ک خودتون رو مجبور نکنید نمی فهمید چه قدر سخته گفتن همین دوستت دارم ها. البتّه به شرطی ک لقلقه ی زبانتون نباشه از قبل ک به گفتنش عادت نداشته باشید. واسه من واقعا سخته.


- نوشتم. چیه نکنه این پست به این طویلی رو نمی بینی؟


- الآنم به عنوان اختتامیه می خوام برم فیلم incontrol رو ببینم. رفتم تو سایت دانلود فیلم گفتم خب بچّه ها می گن فیلم ببین پس یکی رو انتخاب کن همین الآن! و این فیلمه خلاصه ش جالب بود و دانلودش کردم حالا امیدوارم که خوابم نبره. واقعا هیچ وقت نمی فهمم چرا اون پیگیری لازم برای نخوابیدن واسط فیلم ها رو نداشتم. یعنی وسط هری پاتر هم خوابم برده. اصلا نمی دونم چرا این شکلی می شم موقع فیلم دیدن. 



آخخخخ. اینو بگم! 

امروز هفتم ژوئن هم بود حتّی... هیوده خرداد، هفتم ژوئن.

شب قدرم ک هست.

۱۱۱۱ امین هفته هم که هست...

من مطمئنم تا دنیا جا داره بازم بگردم از توش چیزای شایان توجّه پیدا می کنم. 




منبع این نوشته : منبع
خیلی ,هفتاد ,اینکه ,واسه ,گفتم ,باشه ,شماره تلفن ,حسرت، اینکه ,لحظه هایی ,توانایی انجام ,تنها باشم

ژه

**اگه گفتی امروز تولّد سه سالگی کیه؟**


و پست هزار و یکم اینجا رو هم به تو تقدیم می کنم، ای عشق جاودانه ی من! هر چند هیچ وقت نذاشتی بغلت کنم عین آدم... ولی چقد دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارممممم تا آخر دنیا. که ای کاش یکم می فهمیدی. آخخخ.


یه بار مادرم از حجم توجّه من به ژه به ستوه اومده بود، به چشمام نگاه کرد با حرص غیر قابل وصفی گفت :"کیلگ! برات آرزو می کنم با یه مرغ ازدواج کنی!" من گفتم: "هاه؟!!" جواب داد‌ : "همین ک شنیدی." و من رو با عشقم تنها گذاشت ولی عجب آرزوی محشری کرد پسر.


به نظرم هیچ وقت آدما نمی تونند درک کنند که تو خیلی از زمینه ها اگه نهایت نهایت زورشون رو بزنن، بازم نمی تونن در حد یه حیوان باشند حتّی. پاک خالص زبون بسته معصوم نفهم بی ریا.


نمی دونم شما هم ازین دوستا دارید ک تو این شبکه های اجتماعی دارن تمام مدّت قربون صدقه ی یکی دیگه می رن و واسش تکست می نویسن و قلب می ذارن و کلا می خوان به همه ثابت کنن ک خوشبختند و طرفشونو دوست دارند با همچین کاری، عرض شود ک من خیلی داشتم و دارم از این فالوئینگا. همیشه هم استدلالم این بوده ک آقا داری ارزشش رو می آری پایین و ریا می شه و فلان ولی خب باشه لایک می زنیم براتون چون خودتون می خوایید و دوست دارید این شکلی باشه.


منتها الآن می خوام حالتون رو به هم بزنم و دقیقا اون سبکی بنویسم. -اصلا نمی دونم بلدم حتّی؟ ابراز عشق؟-

ولی می دونی این کار من فرقش با مال اونا چیه کیلگ؟ اینه ک اونا طرف حسابشون، تهش نوشته هه رو می خونه و می فهمه. ولی اینایی ک من اینجا می نویسم رو، ژه هیچ وقت نه تنها نمی تونه بخونه، بلکه دم و دستگاه فهمش رو هم تا ابد نخواهد داشت کلا! 


ژه اینجوریه ک یه هفته منو نمی بینه تقریبا از ذهنش می پره ک وجود داشتم حتّی. معمولا من رو به یه برگ کاهو یا یه خوشه انگور یاقوتی می فروشه. و تمام مدّت پا و دستام رو سوراخ می کنه و عموما به غیر از کسایی ک تو خونه رفت و آمد دارن و در جریان اند، به هیشکی نگفتم این جای زخم های گله به گله مال چیه و می گم ک حین دویدن به دیوار گرفته مثلا. ژه حتّی یک بار که خیلی عشقش قلمبه شد، می خواست مردمکم رو دربیاره واسه خودش غنیمت ببره تو لونه ش.


و دقیقا برای همیناست ک حس می کنم عشقم یه ده هزار درجه ای بالا تره. آخه ژه تو هیچ وقت اینا رو نمی فهمی ولی من بازم دارم واست می نویسم چون واقعا دوسِت دارم... من عاشقتم. با تک تک سلول هام عاشقتم.

قوری ز قلم قلم ز قوری، تو عشق منی اگوری پکوری. جدّی تو سه سال گذشته  روزایی داشتم ک فقط با این فرض ک "اینا رو ولش کن، الآن می رم دستامو می کنم لای پرهای مرغ!" دووم آوردم و البتّه بگم، به حریمش احترام می ذارم، یعنی واقعا از دست کردن لای پرهای مرغ خوشم می آد، ولی خب وقتی می بینم بدش می آد ازین کار، طبع حیوانی م رو مهار می کنم طبیعتا!

عزیزمی. عزیز دلم. حبیبی. مای لاو. بیبی. مای دارلینگ.سوئیت هارت. هرچی. آخخ. *-سانسور-*


منبع این نوشته : منبع
دوسِت ,داشتم ,خیلی ,حتّی ,دوسِت دارم ,دارم دوسِت ,تمام مدّت

هفت هزار و هفت صد و هفتاد و هفت روز

And welcome to my fuckin 7777 th day of life...!

" The Due Day. "

و ازین دست احساس ها. 


من،

کیلگارا، 

امروز، به تاریخ هفدهم خرداد،

در سال یک هزار و سیصد و نود و هفت،

هفت هزار و هفت صد و هفتاد و هفت روزه شدم،


و تلاقی اسرار آمیز این همه عدد هفت یک جا، 

و در عین حال معمولی بودنشون...

فقط گیجم می کنه. انگار که از یه خواب بیدار شده باشم و دیگه نتونم تشخیص بدم صبحه یا شبه. وقتی ک عدد ساعت رومیزی با تاریکی هوای بیرون هم خوانی نداره و می فهمی این فقط یه خواب خیلی طولانی عصر گاهی بوده...





منبع این نوشته : منبع
هزار

لاله برای مادران

دکتر هومن اردبیلی برای پنجمین سال پیاپی اقدام به کاشت لاله کرد. 
او امسال نیز برای گرامیداشت یاد مادرش، دکتر شهناز صابری، و تقدیر از مقام مادران به کاشت ۲۰۰۰۰۰ لاله در ۶۰ گونه ی متفاوت همّت گمارد تا خاطره ی مادر را با وقف زیبایی به شهر و هم وطنانش زنده نگاه دارد. 



همیشه از عنفوان نو جوانی دوست داشتم تایم لپس بگیرم. تایم لپس می گین بهش دیگه؟ خب شد بالاخره. کلا یه زمانی دوست داشتم حرفه ای کلیپ ساز بشم. به وجدم می آورد این کارای تدوین و فلان. چند تا بچّه ی این شکلی هم داشتیم تو مدرسه ولی نشد باهاشون لینک بشم هیچ وقت. هیچ وقتم نه نرم افزارش رو پیدا کردم نه تونستم کسی کتابی سایتی چیزی پیدا کنم که ازش یاد بگیرم. این سری علایقم با دیدن چند تا از کلیپ های خندوانه شدّت گرفت. مثل اون کلیپ چاووشی که میگه یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان و قس علی هذا... دوست داشتم کارم باشه حتّی. یکی زنگ بزنه بگه الو؟ سلام کیلگ واسمون با موضوع فلان کلیپ می سازی؟ بعد منم ناز کنم بگم وقتم پره هر شب تا یک بیدارم تا یه ماه دیگه وقت خالی ندارم! :)))

خب اگه بخوایم بریم سر این هنر اخیرم، باید بگم که البتّه اصلش خیلی بهتر تر از این هاست و نشد زود تر فیلم بگیرم واستون، این الآن برف و بوران هفته ی پیش به لاله هاش خورده اکثرا کرک و پرشون ریخته، ولی بازم... می بینید؟ چشم نوازه. 

کاش یاد بگیرم و قلبم رو اونقدر کش بیارم که یه روز بتونم قدر این دکتر هومن به مادرم عشق بورزم. 
مادرم رو خیلی اذیتش کردم و می کنم. خیلی... فرزند نا خلفی بودم کلا. فکر نمی کنم هیچ وقت تو کل عمرش احساس شادمانی کرده باشه بابت وجود من. روحم در عذابه ازین موضوع دائما. 

این لاله ها رو که دیدم از نزدیک... خیلی پشیمون تر شدم. حس می کنم من اگه کل زمینو که هیچ، کل کهکشان راه شیری رو لاله بکارم، بازم هیچه اینقدر اذیت کردم یه سری افراد رو. تازه گل که خیلی فانی و نحیف و چرته. خیلی وقتا به خودم می گم کاش اصلا به دنیا نمی اومدم که این قدر همه رو با وجود خودم زجر کش کنم. چون حس می کنم دیگه دست خودم نیست. غیر عمده. یه سری انتظارات رو باید برآورده کنم که نمی شه. نمی تونم. بخوام برآورده کنم خودم تلاشی پیدا می کنم.
مثلا بخوام مسیر ذهنی م رو تشریح کنم و مثال بزنم، مثل اینه که  تو تمام مدّت آرزو داشتی یه بچّه ی قد بلند و رشید داشته باشی ولی حالا یکی از هفت کوتوله های سفید برفی نصیبت شده. خب این دست خودش نیست. تو هم دست خودت نیست. چی کنیم؟ حالا سر پوش نمی ذارم رو رفتار های اشتباهم با این جمله ها. سعی می کنم. ولی نشدش با من نیست واقعا. 
خیلی وقتا هم می شینم با خودم می گم، چرا من؟ کاش یکی دیگه جای من بود. در گوشتون می گم. اتفاقا اونم خودش بارها وقتایی که دیگه رسما به ستوهش آوردم، برگشته مستقیم به چشام نگاه کرده و به خودم گفته که کیلگ واقعا چرا تو؟! که من چه گناهی کردم کیلگ؟!
 
کاش حداقل جبران که هیچ، کاش فقط می فهمید ته دلم چی حس می کنم و این حجم از داغونی وجودم... حتّی خودمم نفهمیدم از کجا اومد. کاش یه درصد راه داشت، می فهمید هیچ وقت تو سرم نبوده که رنجورش کنم و خودمم خیلی ناراحتم که فرمون بچّه ی مادرم بودن رو سپردن به من چون می دونم کار من نیست.

به هر حال، به عنوان یه هدف جدید، سِت. ما سعی می کنیم اگه آینده ای باشه، بیشتر نزدیک شیم به چیزی که دکتر هومنه.
اینم شکل و شمایل:

/خودش/


 /مامانش/


فقط چیزه. یکم (بخون یکم بیشتر از یکم) گارد دارم، نسبت به این دکتر دکتر کردناشون. لازم بود واقعا این قدر ذکر کنه که من دکترم؟ مادرم هم دکتر بوده؟ که بیخ. چی بگم. اصل کارشون قشنگه.

عرض شود که اطّلاعات بیشتر این سایت: بنیاد لاله
کسی چه می دونه، شاید هومنم بعد فوت مامانش مثل من حس کرده خیلی کم گذاشته و غذاب وژدان همین جوری _عین من_ خفه ش کرده ولی فرصت جبرانم نداشته. حداقلش اینه که من مامانم هنوز نمرده. 

# دکتر دکتر تهشه. با تو عم. احتمالش زیاده بعد پست کردن این، سر از اینجا در بیاری. ببین من بودم و اینا رو می خوندم به خودم افتخار می کردم. واقعنیا! گل هات به کنار، جنس تفکّری که پشت این کار هست، تونست منو رقیق کنه تا یکم به خودم بیام. دکتر افتخار کن به خودت. عذاب وجدان نداشته باشیا. آفرین. و ممنونتم.

منبع این نوشته : منبع
دکتر ,خیلی ,لاله ,کرده ,کلیپ ,بگیرم ,دوست داشتم ,دکتر دکتر ,دکتر هومن

تغیّر

بچّه ها روی سخنم با همه س. با هر کی که ازین گوشه کنارا رد می شه و شاید یه درصد چشش اینورا  بیافته. 

یعنی دیدی تو عالم وبلاگ بازی، یه پست می نویسی حالت خرابه چرت محض، بعد همه ی خواننده ها هم یهو نمی دونم چی می شه به خودشون می گیرن بعد باید بیای جمش کنی و خرتو باقالی بار بزنی ک آقا به خدا نه منظورم تو نبودی؟


الآن می خوام بگم اتّفاقا  اینو دقیقا به خودتون بگیرین. هر کس به خودش بگیره.


من الآن از بیرون رسیدم و یهو لازم شد برم یک پست خیلی خیلی قدیمی رو بخونم و بعدش می خواستم کم کم بخوابم دیگه، دنبال یک لینکی بودم تو وبلاگ ولی چیز دیگه ای نصیبم شد. 

کامنتای قدیمی رو خوندم. از خیلی هاتون. مثلا در حد اوّلین برخورد ها. اوّلین کلام های رد و بدل شده. 


بعد یه جوری شدم. یه احساس گند. خیلی گند.


تقریبا از جنس احساسی که تو عید اخیر خیلی نسبت به پدر مادرم داشتم. تمام مدّت هی از پشت نگاشون می کردم و احساسه رو داشتم.

پشیمونی تاسّف... هرچی. یه پستم نوشتم ازش که اینقدر داغون بود و توش وا داده بودم، عمومی ش نکردم هنوز. گذاشتم پست های شرم آورم زیاد که شد همه شون رو با هم آزاد می کنم.


خلاصه خیلی یهویی، خواستم بهتون بگم متاسّفم. همین!


 من نه تنها خودمو به لجن کشیدم، و نه تنها این بدبختا پدر و مادر و برادرم رو هم فلان کردم به کلّ هیکلشون، تو دنیای مجازی شما ها رم عوض کردم. 

شما ها خیلی عوض شدین! نمی دونم اینو سنس کردین یا نه، ولی این قطعا منم که به این سمت هلتون دادم. چون ما آدما با توجّه به برخورد و فیدبکی که می گیریم رفتار هامون رو با یک شخص پیگیری می کنیم. و من به احتمال یقین فید بک مثبتی ندادم که الآن این حجم از تغییر آزار دهنده س برام.

اگه تغییر مثبتی بود، حال می کردم خب، به خودم می گفتم بح کیف کن از این تغییر.

ولی دقیقا هر کامنتی رو که خوندم به این فکر کردم که آخی نیگا طرف عجب آدم ماهی بوده اوّلش... لحنشو نیگا، در عوض من چقد داغونش کردم.

چقد با رفتارام عوضش کردم و افولش دادم.


به پدر مادرم و بقیه ی اطرافیان، این مدّتی که  این احساس جدید اومده سراغم، هیچ نگفتم... یعنی خب خیلی ضایع ست یهو به خودت بیای حس کنی داری همه رو اذیت می کنی بعد یهو بری مثل خل مشنگ ها جلوشون اشک تو چشات حدقه بزنه هی بگی ببخشید ببخشید ببخشید بعد لابد اونام بگن بفرما طرف خیلی  گُل بود، منگلم شد!


ولی اینجا می تونم ازین ادا بازیا در بیارم و می آرم!

...

ببخشید،ببخشید، ببخشید.

....


 همین ازم بر می آد. همیشه همین بر اومده. هه. که گند بزنم بعد تهش بگم ببخشید. خیلی وقتا همونم نگم حتّی!

کاش اون دکمه قرمزه توی دکتر هو  زیر دستم بود، الآن فشارش می دادم همه ی خاطره هامون از هم دیگه پاک می شد و از اوّل شروع می کردیم و هیچی یادمون نمی اومد. شایدم دیگه شروع نمی کردیم.

کامنتم حس می کنم نمی خوام واسه این پستم. نیازی نیست یعنی. یک سری حرف یک طرفه بود که زدم. و از ته دلم دارم می گم اینا رو. حداقل از ته دلی که الان دارم. نمی دونم دل فردا صبحم باز همین دل باشه یا نه.


شایدم من باز فیوز پروندم، نمی دونم چم شد یهو. خوب بودم کاملا تا وقتی که از بیرون برسم! حالم خوب بود... یعنی اصلا این برنامه های تا دیروقت بیرون بودن رو از قصد به خودم تحمیل کردم که اینجوری نشم دیگه ولی بازم که می رسم اینجوری می شه. نمی دونم.

علی الحساب ببخشید.




منبع این نوشته : منبع
خیلی ,ببخشید ,دونم ,بود، ,یعنی ,تغییر ,ببخشید ببخشید

کدوم آهنگ نود؟

بچه ها...

من نود ببین نیستم زیاد!

آخرین قسمتی که دیدم تا جایی که یادمه همونی بود که علی کریمی با کت سبزش اومد و ترکوند و رفت.

شما اگه می دونید لطفا عاجزانه می خوام که حتما بهم بگید این آهنگ که تو دور همی پخش شد و گفتن مال برنامه ی نوده رو از کجا پیدا کنم؟

تو کدوم تیکه از نود پخش می شه که ضبطش کنم اقلا؟ تیتراژه؟ میان برنامه س؟ چیه؟ چه زمانی؟


اینجا دانلود آهنگ نود


منبع این نوشته : منبع
آهنگ